بیست و یک ماهگی و یک خداحافظی...
خداحافظ ای یار دیرین من خداحافظ ای ...
من در آخرین روز از بیست و یک ماهگیم با شیر مادرم خداحافظی کردم
این ماه برای من اتفاقات زیادی رخ داد ،سفر های زیادی رفتم ،یک شعر دیگر یاد گرفتم و جملات زیادی میگم که بیشترشان سوالی میباشد
شعر دیگری که یاد گرفتم این است :
یک توپ دارم قلقلیه سرخ و سفید و ابیه میزنم زمین هوا نمیدونی تا کجا من این توپ رو نداشتم
بابام بهم عیدی یک توپ قلقلیه
که البته من این شعر رو با اجرای نمایش میخونم
مامانم هم یک حس بدی داشت که چرا بچه اش در این مملکت زندگی میکند و این شعر را که در تمام دوره ها به بچه ها یاد دادند ،بچه اش بلد نیست و سریع بعنوان دومین شعر به من آموخت!
اما جملات سوالی که من در طول روز شاید ده ها بار میپرسم
چی بود؟ کی بود؟ چی میخوام؟ و سوالاتی به همین شکل
اما داستان خداحافظی من با شیر مامان
دکترم به مامانم گفته بود 21 ماه کافی برای شیر خوردن و مامانم هم قبول کرد
چند روز اول یعنی از روز 9 ابان تا 12 ابان در طول روز من شیر نخوردم و تا بهانه میگرفتم با من بازی میکردند و من هم که بچه سریع حواسم پرت میشد و گاهی هم که بی حوصله میشدم خودم میرفتم رو زمین و میگفتم خوابید


اما از شب 12 ابان من حتی در شب هم شیر نخوردم
و این طوری شد که روز 13 ابان من کلا دیگه شیر مامانم را نخوردم دقیقا اخرین روز 21 ماهگی
این ماه از نظر کلامی رشد چشمگیری داشتم اما هنوز هم یک سری لغات را برعکس میگم
بیسوکیت بیسکویت ، سوخار سوراخ ، زومانه روزنامه، سامانی ساندویچ،نمیدونم با این همه کتابی که میخونم چرا هنوزم بعضی لغتها را برعکس میگم!
اما این خاطرات هم میگذرند و من به این روزها خواهم خندید

پ. ن:در این مدت که من در ترک شیر خوردن بودم مامانم بیشتر از من گریه میکرد و دلش میخواست به من شیر بده و بابای مهربانم زحمت خواباندن من را میکشید و خیلی خسته شد



بیست و یک ماهگی و یک خداحافظی...
